پنجشنبه ۱٤ آبان ،۱۳۸۳

ماه برکت و عشق

يا امل المشتاقين

رمضان فرهنگ پارسايی است ودست دوست بر شانه های عاشق روزه گيران

رمضان ماهی ست که آغازش مهر ميانه اش آمرزش و فرجامش رهايی از آتش است

رمضان وادی ياد است خوشا پای صدق و فکرت صادق

رمضان بهار سجاده های باز آگاهی و شکفتن در بهاران خرم الهی است

روضه رمضان تماشا گه فطرت پاک الهی است.


سلام
نماز روزه ها طاعات عبادات و عزاداریهاتون قبول درگاه حق باشه
تو وصف اين شبها و روزها چی ميشه نوشت و گفت؟ من که واقعاْ موندم ...
شايد بشه گفت شبهای قدر علی علیه السلامِ
خوش به سعادت اونایی که اینشبها رو درک میکنند و قدر میدونند از همه التماس دعا
سال پيش همچين شبهايی کربلا و نجف بوديم ...
شب و سحر ۱۹ رمضان مسجد کوفه باشی و حالا امسال اینجا این گوشه دنیا و حسرت سال پیش همش تو دلت باشه ... اصلاْ اينجا نميگنجی ...
ياد شبهای سرد ولی سرشار از گرمای عشق و مناجات کوفه و کربلا...
موندم که چی بنويسم از تو نوشته هام و دير نوشتنهام هم مشخصه... از اين ماه گفتن از مولا علی صاحب اين ماه نوشتن از... خيلی سخته و کار يکی مثل من که خودش مونده توش نيست
فقط همينقد ميتونم بيام و ياد اينکه سال پيش همچين شبها و روزهايی کجا بودم و بکنم و بنويسم و اين وبلاگو به ياد اين روزها و اون روز ها به روز کنم
حتماْ همتون ميگيد تو که همش از مکه و کربلات مينويسی ديگه هيچی نداری که بگی؟
يا اينکه حتماْ ميگيد کشتی خودتو با اين کربلا و مکه...
آره شايد هيچی ندارم که بگم جز از سفر مکه و کربلام آخه همه چيز من هميناست تنها چيزايی که هميشه از همه چيز برام مهمتر بوده و از خدا ميخواستم حالام که بهشون رسيدم
تازه يه سال شده که ازش گذشته به اين زودی که نميتونم فراموش کنم
هميشه گفتم و ميگه همه ی زندگيمو عمرم يه طرف اين سفرام هم يه طرف
اصلاْ همــــــــــــــــــــــه ی زندگيم تو اين سفرا و تو مکانها و زمانهاش خلاصه ميشه
چه روزی بهتر از روزهای ماه شعبان و نيمه شعبانه اونم چه جایی بهتر از مکه...چه روزهايی بهتر از ماه رمضون و شبهای قدره اونم چه جایی بهتر از کربلاو نجف... همه ی خوبيها و لطف خدا تو اين زمانها و مکانها برام خلاصه شده و بهم داده شده ومنم هنوز مستم ازش...
خدا کنه هيچوقت با گذشت سالها کهنه نشه برام
هميشه دعام اين بود که برا ۱بارم شده برم و اون سرزمينهای عشق رو درک کنم اونم تو بهار زندگی تو جوونی و مجردی که صفاش قابل مقايسه با هيچ زمانی نيست... ولی طمعکار شدم دلم ميخواد و دعام اینه دوباره قسمتم شه...
ازم خورده نگيريد که اينقده از اون سفرام مينويسم.. چطور ميشه يه سال پيش رو تو حرمها و سرزمينهای عشق اهل بيت فراموش کرد مگه ما وجودشون رو تو ۱۴۰۰ سال پيش تا حالا فراموش کرديم يا اينکه به عکس روز به روز بيشتر اهل بيت و محبت و معرفتشون شناخته ميشه ... محبتشون که به حمدالله تو دلامون هست وانشالله بيشتر بشه ...حالا ياد سرزمينهايی که اونها که اصلاْ تو زمان و مکان نميگنجيدن ولی به اراده و خواست خدا تو اون زمانها و مکانها مثل يه گنجهای نهفته بودن و به خاک سپرده شدن.... شاديهاو غمها و تولدو شهادتشون تو اون زمانها و مکانها بوده و ما توفيق زيارتشون رو داشتيم بشه فراموش کرد و يا ازش سخن نگفت؟؟؟!...
اميدوارم دليلم رو درست بيان کرده باشم و درک کنيد...
حال روحيم هم يه روز خوبه يه روز خراب برام دعا کنيد که خيلی محتاج دعای شما خوبان تو اين شبها هستم... همه ی شما دوستای خوبم که بهم آف يا ايميل یا اینجا پیام ميديد ولی من بي جواب گذاشتم بينهايت ممنون و شرمندم خيلی کم رو نت ميام شرط ادب و دوستيه که جواب بدم تو وبلاگاتون بيام ويا ايميل بزنم ولی...به بزرگيتون ببخشيد ميبينيد که ماهی يه دفعه هم به زور آپ ميکنم...
انشالله همه توفيق درک اين شبها و روزهای عزيز و بابرکت خدا و اهل بيت رو داشته باشيم
التماس دعا
يا علی

ياس


سه‌شنبه ٧ مهر ،۱۳۸۳

ای ز عشقت عالمی ويران شده....

بسم رب المهدی


خواهد آمد

ومنادی از اوج مژده سر خواهد داد

که محمد (ص) آمد

وستونی از نور

با محمد هم نام با محمد هم شکل با محمد هم خُلق

عقل را پرواز خواهد بخشيد

تا آن سر احساس دل از روح سجود

وبر اندوه دل از ماتم پرسوز شهيدان پرآوازه دهر

ثمر سرخ شقايق را

خواهد روياند

خواهد آمد

و طبيعت را او بر سرير خوش امواج نسيم نفسش

غرق گل خواهد ساخت

آشنا خواهد کرد نور را با قلوب

و معطر خواهد کرد

جان ما را با عشق روح ما را با شوق

خواهد آمد

وشکوهی خواهد داشت

لحظه آمدنش

و در انديشه آن وقت خوش غوطه خلقت در نور

من اميدی دارم

چشم دارم که خداوند

سلامی برساند زمنش

وبگويد اورا که چه اندازه مشتاق نوازشگری ژرف نگاهش هستم

و چه اندازه که چشمان ترم ميزند پلک به اميد رهش

می کنم ناله که يارب

به ظهورش بشتاب

سر ما و قدمش


ميلاد آقامون نور باران

انشالله وعده ديدار عشاق با آقاشون مهدی عيد نيمه شعبان خونه ی عشق آقامون جمکران
شبی که بعد شب قدر با فضيلت ترين شبهاست و روزش عيد قشنگ شيعه ها و منتظرانِ

سال پيش همچين شب و روزی تو مدينه پشت ديوار هميشه بغض آلود بقيع بوديم و شبش تا به صبح تو بين الحرمين مدينه پشت درهای بسته حرم رسول و فرزندان مطهرشون...
يادش بخير...
تو مفاتيح يکی از اعمال اين شب عزيز هستش که تو يه جای بلند واستيد به سمت چپ بعد به سمت راست بعد هم به بالای سر و آسمون نگاه کنيد و بگيد :
السلام عليک يا ابا عبدالله السلام عليک ورحمة الله وبرکاته...
اون شب مثل شبهی دیگه تو بين الحرمين مدينه پای يکی از ستونها نشسته بودم به سمت چپ که نگاه کردم گنبد خضرا رسول... سمت راست هم بقيع ... به آسمون هم که نگاه کردم يه ماه قرص قشنگتر از هميشه.... بعد هم با ياد کربلا السلام عليک يا ابا عبدالله...
شمع و گل و پروانه و بلبل همه جمع بودند ....
ای خدا دلم لک زده برا يه لحظه نفس کشيدن تو اون حال و هوا...
يه چيز قشنگ ديگه هم بود که ديگه اونو نميتونم بگم...

انشالله امسال هم قسمت شه ميرم جمکران از همه هم التماس دعا

وباز هم تبريک بيکران از آنِ منتظران
اللهم عجل فی فرج مولانا المهدی صاحب العصر والزمان...

يا مهدی

ياس


یکشنبه ٢٩ شهریور ،۱۳۸۳

میلادگلهای سرخ باغ محمدي

الهی هب لی کمال الانقطاع اليک ...
خدايا به من کمال دلدادگی به خودت رو عطا کن...

عشق قشنگ حسین هستی به هستم داده
ببین که عشقش یارب چه کاری دستم داده



سلام
اینروزا يه روزای خيلی خيلی قشنگه روزی که منسوبه به ميلاد آقامون اربابمون حبيبمون
تنها حسين ِ اهل بيت (عليه السلام) وخدای عشق و وفا عباس ماه بنی هاشم و امام سجده وسجاده زین العابدین(علیهما السلام)
ميلاد گلهای سرخ باغ سبز محمدی رو به همه عاشقان راه سرخ عشق حسيني مبارک و شاد باش میگم
نمیدونم از شادی وبرکت این شبها و روزها چی بگم که تا آدم نچشه و درک نکنه نمیفهمه
انشالله خدا توفیق درکش رو به هممون بده
عشق آقا از کِی واز کجا بهم رسیدشو نمیدونم ولی میدونم تو عاشقی تا نیم نگاهی و نازی و توجهی از معشوق نباشه عشقی نمیشه یعنی میشه فکرشو کرد که خود آقا خواسته ما رو و به دلمون نظری انداختن و اینطوری دیوونمون کردن...
اگه اينه که بايد شرمنده باشيم از وقتايی که از اين عشق و اين نگاه غافل بوديم و فقط وقتای نياز به سمت اين عشق رفتيم

آقا جون
به همون ايمانی که شما تو بينهايت خوبی هستيد ما تو بينهايت بديش هستيم
به همون بينهايتها قسم مارو به بينهايت عشقتون و خدا رهنمون کنيد...

آقا جون
چه کردند با شما شقیترینها؟و چه کردید شما محبوبترینها با دل ما؟...شما راضی از شهادت
ما هم راضی به سوختن و گداختن در اين عشق...

.....

ماه مناجات شعبانيه اومد دوباره يه سفره ضيافت ديگه تو شبها و روزهای قشنگ خدا پهن شدو ما همه از خواص و عوام به اين مهمونی دعوت شديم ... خوشبحال اونايی که ماه شعبان و هم مثل ماه رجب غنيمت ميشمرن شبها و روزها و لحظه به لحظه شو...

تو يه سخنراني گوش دادم که گفتن هر يک از اوليا و علما وعرفا با يه ذکر و يه مناجات بيشتر از همه انس داشتن شما هم سعی کنید با يه مناجاتی بيشتر مونوس باشید ببينيد کدوم مناجات و دعا هستش که بيشتر به دلتون نزديکتر وبه قول ما بيشتر باهاش حال ميکنيد..
تا اين جمله رو شنيدم ياد مناجات شعبانيه افتادم که چقد تو شبهای مدينه و مکه تو شبهای ماه شعبان مانوس بودم و روبرو کعبه تو مسجدالحرام حتی از حفظ ميخوندمش...
واسمع دعايی اذا دعوتوک واسمع ندايی اذا ناديتک واقبل عليَ اذا ناجيتک فقد هربت اليک ووقفت بين يدک مستکيناْ لک متضرعاْ اليک راجياْ لما يدک ثوابی وتعلم ما فی نفسی وتخبر حاجتی و تعرف ضميری ولا يخفی عليک امر منقلبی و مثوای....
وبشنو دعايم را هرگاه به درگاهت دعا کنم و بشنو فريادم را وقتی فرياد کشم و بمن رو کن وقتی که مناجاتت کنم من به درگاهت گريختم و به درگاهت ايستادم وبيچارگيم رابه تو عرضه داشتم به تو زاری کردم واميدوارم به آنچه نزد توست از ثواب تو ميدانی چه در دل دارم و از حاجتم آگاهی درونم راميفهمی وپنهان نيست به تو وضع دنيا وآخرتم...

الهی ان حرمتنی فمن ذاالذی يرزقنی وان خذلتنی فمن ذاالذي ينصرنی ....
معبودا اگر تو محرومم کنی کيست که روزی دهد به من واگر تو وانهی مرا کيست که ياريم کند...

الهی کيف ايس من حسن نظرک لی بعد مماتی وانت لم تولنی الاالجميل فی حيوتی...
الها چگونه نوميد شوم از حسن التفات تو پس از مرگم چرا که در زندگی جز نيکی از تو نديدم...

الهی ان اخذتنی بجرمی اخذتک بعفوک و ان اخذتنی بذنوبی اخذتک بمغفرتک وان ادخلتنی النار اعلمت اهلها انــــــــــــــــــــــي احبــــــــــــــــــــــــــــــک...
خدايااگر مرا به جرمم بگيری ترا به عفوت گيرم واگر مرابه گناهم درگيری به آمرزشت درآويزم واگر مرا به آتش ببری اعلام ميکنم به اهل آن که من دوســـــــــــــــــــتت داشتم...

دلم ميخواد همينجا و همين الان هم اين مناجاتو بخونم و همشو با معنيش بنويسم به درگاه خدای خوبم ...

تو مناجات با خدا بيشتر از همه با مناجات شعبانيه و تو دعابه درگاه اهل بيت زيارت عاشوراست که خيلی خودم رو مانوس و پايبند ميدونم ...
ابوحمزه ثمالی دعای مجير دعای کميل مناجات حضرت امیر تو مسجد کوفه جوشن کبير و مشلول و ....ندبه و...همه و همه یه عشقی داره ولی هرکسی با یه دعایی بیشتر حال میکنه با خدا یجورش با ائمه هم یجورش...
میخوام مناجات شعبانیه و زیارت عاشورا رو بشینم و یه روزی رو کفنم بنویسم انشالله

...
يه خبری هم امروز از اخبار شنيدم اصلاْ باورم نشد عبدالله سپهر .. شاعر جوون حماسه دفاع مقدس .... شعراش تو ماهنامه فکه با امضای ع.سپهر ... اتل متلهاش که هميشه تو ماهنامه فکه تا بدستم ميرسيد دنبالش ميگشتم و با تموم عشق چند دفعه ميخوندمش....
اونم امروز يه همچين روزی روز ميلاد اباالشهدا....
صحنه های آخر عرش رو رو تخت بيمارستان ....داشت اتل متل ميخوند و صحبت ميکرد و اشک ميريخت وبعد هم پرکشیدش....
اتل متلهاشو ميتونيد اينجا بخونيد
به ياران شهيدش رسيد و امشب شب ميلاد ابالفضل العباس(ع) چه شبيه براش... چه خبره اونجا...!
خداياااااااااااااا.......
دلم خيلی گرفت شهدا رو که نبوديم و درک نکرديم ولی چرا از شهدای زندمون غافليم و پرپر شدنشون رو فقط با اشک نظاره گريم...آه سرد چه سودی داره...مايی که دم از شهدا ميزنيم و دوروبرمون تو خوانواده و فاميل کلی شهيده چرا همرزماشونو شهدای زنده رو که چند صباحی مهمون ما هستن موندن تا شهدا رو به ما بشناسونن ...چقد ميشناسيمشون چقد درکشون ميکنيم چقد همدرديم باهاشون چقدر.......چقدر غاقليم هرکی به فکر خودشه به فکر دنيا و آخرت خودش آره همين ماها به فکر عبادت و چميدونم زندگی خودمون هستيم ... تا هستن و هستیم ۱روز رو لااقل برا اون ۸سال و هزاران هزار شهيد ۸ساله بزاريم برا جانبازا که روزشونه لااقل....آه خدايا چقدر خوابيم ما....

دلم خيلی گرفت... با يادش امشب خلوتم رو به اون اختصاص ميدم ميدونم سيراب از عشق رو به نمازو دعا و اشک من نيازی نيست يه ولی به خلوت خودم با ياد ش صفا ميدم ومتبرک ميکنم...
دوباره میرم سراغ دفتر اتلمتلهایی که ازش سالها پیش نوشتم و دارم...
ديگه اينکه سال پيش همچينروزايی مهيای سفر مکه ميشدم يادش بخير چه زود ۱سال شد ايکاش دوباره تکرار شه

ديگه اينکه خيلی التماس دعا تو اين شبای قشنگ خلوت و مناجات با خدا نماز روزه ها هم قبول
يا حسين فاطمه

ياس


یکشنبه ۸ شهریور ،۱۳۸۳

اميدم به ميلاد مولود عشق...

به نام تو که بهترینی برایم

سلام
دلم بدجوری گرفته خيلی احساس سنگينی ميکنم نميدونم چمه؟ احساس ميکنم يه چيز سنگين رو دلمه به قفسه سينم فشار مياره و حتی تاب نفس کشيدن و هم ازم گرفته
نميدونم از سنگينی بار گناهِ ...روزمره گیه ..دلشکستگیه... یا هر چیز دیگست ولی حسابی پدرمو درآورده...
ماه رجب شروع قشنگی داشت برام ولی نمیدونم چرا اینقد زود ازم گرفته شد اون شعف و لذت... ولی میدونم خودم مقصرم لیاقتشو ندارم... نمیدونم خیلی آشفته ام هیچ چیزی آرومم نمیکنه ... چرا توفیقای خدام شده لحظه ای.. یا تاریخ مصرف داره لااقل بر من یکی که اینطوریه آخه چرا؟؟؟...
آخه ادم اينطوری بيشتر ميسوزه خداجون يه شب ميدی و ۱۰شب نه يه روز دعوت ميکنی و بعدش ول ميکنی آخه چرا؟
چون لايق نيستم ..
بابا خوب اصلاْ نده اينطوری لااقل نميدونم چه خبره مزشو از همون اول هم هيچوقت نميچشم بعد هم ديگه اينطوری دوريت درب و داغونم نميکم... (ولی خداجون اين آخريه رو نشنيده بگير )
نميدونم اين ۳روزه رو شايد يه کم تحويلم بگيری
شايد تو اين ۳روز يه کم آروم شم و بار گناهم سبک شه و دلم آروم بگيره
واقعاً احساس کنم که دوباره متولد شدم برای هميشه و همونطوری سبک و آروم بمونم و باد هيچ مشکل و غمی تکونم نده و عوضم کنه
راستش بعد اين سه روز هم روز تولدمه خداکنه اين تولد دوباره ای برام باشه پر از شور و نشاط و اميد و عشق و...
سال جديدی از زندگيم که قراره شروعش کنم سبک سبک و آروم باشم و برا هميشه تو دلم بمونه اين حال و هيچکس و هيچ چيز نتونه ازم بگيره و خرابش کنه
خدا هم هیچوقت ولم نکنه... سعی میکنم این قول و ازش بگیرم و بهشم قول بدم

اینروزا تداعی یه مناسبت قشنگ رو هم از سال گذشته داره برام انشالله بعد این سه روزمیگم

ميلاد مولود کعبه امام عشق و خدای عرفان مولا علی عليه السلام هم وقت خوبيه برا عيدی گرفتن از اهل بيت و تو اين شب و روز قشنگ به طرف خدا رفتن و با اسم علی خيلی چيزا ازش گرفتن ... خود خدا رو خواستن عشق مولا رو طلبيدن نگاه آقا رو آرزو کردن
وسعت دل برا عشق و اطاعت و رضايت ائمه تمنا کردن... صبر و آرامش و اميد تو لحظه لحظه زندگی بدست اوردن....و...و..و...
البته با این وضع نجف دل همه خونه از غم....
اين روز بزرگ رو به همه عاشقان و شيعيان آقا تبريک و شادباش ميگم
اميدوارم عيدی همه ما شيعيانشون آزادی هميشگی نجف و کربلا و عتبات عاليات باشه با ظهور فرزندشون گل خوشبوی باغ اهل بيتمون آقامون مهدی فاطمه روحی فداه

التماس دعا
حق يارتون

ياس


چهارشنبه ٢۱ امرداد ،۱۳۸۳

بيچاره...

به نام آنکه دل در سراپرده ی محبت اوست

مرغ دل من باز شبونه
در لحظه پرواز ميخونه
بيچاره دلم گرفته بونه
گلی که زيباست گل يــــــــــاس ِ
خدای گلها گليـــــــــاس ِ
گلی که مصداق تولای حضرت زهراست
گل يــــــاس ِ
حضرت زهرا گل يــــاس ِ



دوباره خيلی فاصله افتاد بين نوشته هام , کم سعادتيه ديگه
ايام فاطميه رو برا نوشتن تو اينجا از دست دادم
۲۴تير برا تولد آقا هم ميخواستم چيزی بنويسم ولی بازم نشد .
هرچند از ميلاد خانوم هم گذشته ولی بازم دير نيست
به همتون ميلاد مادر(س) رو تبريک ميگم

۱۷ مرداد جدا از روزميلاد حضرت فاطمه(س) يه مناسبت ديگه ای هم برام داره : سالروز شهادت عموی خوبمه
هر سال جديد تا تقويم اون سالو ميبينم ميگردم و تاريخ ۱۷ مردادو نگاه ميکنم امسال هم تا ديدم روز ميلاد مادره متعجب موندم.... آخه چند سال پيش هم درست روز ۱۷ مرداد روز شهادت خانوم حضرت زهرا بود و امسال سالروز شهادت عمو دوباره يه مناسبتی به خانوم حضرت زهرا داشت .... وا موندم از تعجب و اين عشق...

آخه عمو ارادت عجيبی تو اهل بيت(ع) به خانوم فاطمه زهرا (س) داشت وحالا ....
من همينقد گيرم اومد که حکمت اين تلاقی روزها به خاطر اون عشقه...
هر چند ميدونم حکمتش بزرگتر از فهم منه...

اون روز که نشد برم گلزار پيش عمو چون برنامه داشتيم با هيئت (خواهران محبين فاطمه الزهرا(س)... مسوليتها هم به عهده ما بود ... خدا کنه مورد قبول و نيم نگاه خانم قرار گرفته باشه والا وای به حالمون

نشد روز شهادتی برم مزار عمو ولی ديروز قابل دونست و پذيرفت ما رو تو آغوش گرمش...
انگار همه چيز ديروز ميخواست يه چيزو به من بگه...
رفتنم ناخود آگاه به گلزار... اونم از پيچ و خم خيابونهای آلوده به گناه شهر که بغض از اون آلودگی داشت خفم ميکرد... يه احساس يأ س و دلزدگی که بدجوری مثل خوره افتاده بود به جونم....بغضهايی که مدام به اشک تبديل ميشد بی بهونه...نميدونم فکرای مسخره ای که به سراغ ذهنم مياومد و داشت تو دلم رخنه ميکرد... همه و همه نفهميدم اول از چيه ....يه چيز ديگم اينکه اين شعر با شهادت عمو به زبونم اومد :
سبکبالان خراميدند و رفتند
مرا بيچاره ناميدند و رفتند
خيلی هم درگير اين لقب بيچاره ام ....
اين بيت و گلزار شهدای ديروز عصر و همينطور لخته های دلحاج آقا انجوی نژاد
(راستی ميدونستيد وبلاگ هم دارند اگه کسی ميدونست و به من نگفت بايد بگم واقعاْ که... ولی خيلی خوشحال شدم وقتی ديدم و خيلی اميدوار شدم و انگيزه گرفتم برا نوشتن تو وبلاگم... ازشون ممنونم )بهونه شد که ديشب خواب جنوب رو ديدم وای خدايا شکرت که لااقل دوباره خواب اون سفر و سرزمين نور رو ديدم چه خوابی بودخواب آقا رو هم ديدم (منظورم مقام معضم رهبريه) ما که توفيق ديدن آقا امام زمان روحی فدا رو تو خوابم نداريم ولی به خواب نائبش دلخوشيم
خدا کنه خوابم همونطوری تعبير شه و من چه مستم از اين سرمستي...
خلاصه اينکه بدجوری قاطی بودم ديروز... درب و داغون ... ولی آخرش ديشب فهميدم که برا چي بود اينا.... احساس کنی که از آغوشش جدا شدی ..دور شدی... گمش کردی... رهات کرده
ويا تو گمش کردی فرقی نميکنه هر دوش يکيه.... همه حال و روز خرابم واسه اين بود و نفهميده بودم وهمه کشوندناش به سمت خودش برا اين بود که شايد بتونم بگم دل ۲تامون برا هم تنگ شده بود... خدا جونم آخه خودت ميگی بنده من اگه ميدونست چه اشتياقی برای ديدارش دارم از شوق غش ميکرد... ميدونم که همه بهونه ها از خودت بود تا دوباره به سمت خودت بکشونيم به خلوت با تو به عشق با تو به اشک برای تو.... خدايا ايندفعه ديگه رهام نکن ....
ديشب بعد مدتها دوباره دست به قلم شدم و دفتر دلم و باز کردم و چند صفحه ای توش نوشتم... آخرش هم
الهی لا تکلنی الا نفسی حتی طرفه عين ابدا....ديشب استاد صديقی هم تو سخنرانيشون از راديو معارف همين جمله رو گفته بود... استاد هم که ميدونيد صحبتاشون با بغضه.... وای که تلاقی اين چيزا چه ميکنه با آدم....
راستی چيزی که خيلی خوشحالم کرده اينروزا اينه که به ماه قشنگ مولا علی(ع) ماه رجب نزديک ميشيم ... بعد هم شعبان و رمضان... ماههای برکت و فيض الهی...
يادش بخير سالهلی پيش که روز قبل ماه رجب رو روزه ميگرفتم همه بهم ميگفتن فردا که رجبه ميگفتم به استقبال ماه رجب ميرم... وای خدا يعنی ميشه... حالا ديگه اين معده هم جواب کرده ولی خداکنه اونطور که ميخوام روزه بگيرم و استفاده ببرم از اين ماهها.... و همچنين شما.
نميام نميام حالا که ميام چقد حرف ميزنم
حرف زياده و منم خيلی پر حرفم ولي .....
التماس دعا
ياس ِ بيچاره

ياس


چهارشنبه ٢ اردیبهشت ،۱۳۸۳

دلم تنگ مدينه ست

 

دلم تنگ مدينه ست 

همين

ياس


پنجشنبه ۱۳ فروردین ،۱۳۸۳

دلتنگی بهشتهای زمين...

به نام خدای خوبيها

” مرغ دل يك بام دارد دو هــــــوا

گه مديــــنه ميرود گه كربــــــلا ”

سلام؛
خيلی وقته كه تو وبلاگم ننوشتم و وبلاگهای وبلاگستان رو نخوندم از اينكه نطر ميديد ممنونم وشرمنده كه بی جواب گذ اشتم ، اولش از كم سعادتی خودمه و بعد هم از مشغله زياد كاريم تو شركت جديده( مدير عامل شدن هم دردسر داره )با اين سن كم و بار اين مسوليت سنگين؛ نه بابا نگيد حالا مدير عامل شده وبلاگ نميخونه و نمينويسه....
بايد بگم؛ آواز دُهل شنيدن از دور خوش است...
 
درست از آخرين دفعه ای كه اينجا نوشتم كارم شروع شده و ديگه وقتم خيلی كمه
 چند دفعه خواستم كه بنويسم ولی توفيق يارم نشد ،
 خواستم از مكه بنويسم و از خاطرات سفرم كه يه مروری هم بشه برای خودم تا يادم نره كجا رفته بودم  و چه توفيقی نصيبم شده بوده٬ و يا دلم ميخواست از دلتنگيهای مدينه بگم، از كربلای آقام، از همه ی دلتنگيهام  تو بهشتهای زمين
 ويا حتی عرفه كه مشهد رفته بودم پا بوس آقام امام رضا(ع) ...
يادش بخير كه تو مشهد روز عيد قربان همش اين بيت رو لبم بود ؛
 روز عيدِ اومدم درد و بلات و بخرم

نمكِ عشقت و باز بپاش رو زخم جگرم

آقاجون دوست دارم، آقا جون دوست دارم

 اينروزای سال تو هم همه ميرفتن جنوب و مناطق جبهه و جنگ و باز من دلم هوای اونجا رو ميكرد و دلتنگيهام بيشتر ميشد
ولی نشد بنويسم و اين دلتنگيها موند تو دلم و تو خلوتهای خودم
 
حالام كه اومدم انگار حرفی برای گفتن ندارم  و فقط و فقط ميتونم بگم شرمنده همه ی دوستايی هستم كه برام آف ميزارن و يا اينجا نظر ميدن ولی من توفيق نميشه كه جواب لطفاشون رو بدم  اميدوارم ازم ناراحت نشن و خُرده نگيرن .
 اينم بگم كه  اينروزا خيلی محتاج دعام از همه ی دوستای خوبم
 
جز دل كه گيرد جای من
جز من كه گيرد جای دل
گر دل بميرد وای  من
گر من بميرم وای دل
آيد از اين پرده برون
با آه اشكی لاله گون
اشكی نه، آهی نه٬ كه خون
می جوشد از مينای دل
 
 التماس دعا و تا وقتی كه دوباره بنويسم  و معلوم نيست اونوقت كی ميرسه حق يارتون
 
 

ياس


پنجشنبه ٢٠ آذر ،۱۳۸٢

ديوونشم دوستش دارم

به نامِ خدايِ حسين



چشايِ قشنگِ عباس دلمو خدايي كرده
مددِ آقام اباالفضل , منو كربلايي كرده

كُنجِ قفس مي تونم باشم
بي همنفس ميتونم باشم
غريب و بي كس مي تونم باشم
من بي حسين نمي تونم نمي تونم

آخه,

آقامه دوستش دارم
مولامه دوستش دارم
سرورمه دوستش دارم
ديوونشم دوستش دارم

كربلايِ تو حسين جان آقا عشق عالمينه
همه ميگن صفاي دل صحن بين الحرمينه

سلام
از لطف همه تون ممنونم كه بهم سر ميزنيد و منتظريد تا از مكه و مدينه يا از كربلا براتون بگم , و من هم شرمندتونم...
دير به دير ميام و وقتي لطف تونو ميبينم بيشتر شرمنده ميشم ... حالا هم كه اومدم نمي دونم چي بگم و نمي تونم اصلاً چيزي بگم

اگه شما هم جاي من بوديد حالتون بهتر از من نبود ..... نمي دونم آرزو كنم كه مثل من اينطوري يه دفعه بعد اينهمه انتظار يهو تو كمتر از يه ماه هم مكه و مدينه و هم كربلا قسمتتون بشه يا نه ؟ آخه ديگه مالِ خودتون نيستيد و حتي ديگه تو اين دنيا نمي گنجيد و همه جا غير اونجا ها ميشه قفس براتون... فقط دلتون ميخواد يا دوباره بريد يا اگه امكانش نيست تو خلوت بشينيد و تو دلتون برگرديد به سفرهاتون و به اون روزها و مثل ديوونه ها فقط زار بزنيد و گريه كنيد .....
و تو قنوتِ نمازهات مدام بخوني , وَلا جَعلَهُ اللهُ آخِرَ العَهدِ مِني لِزيارتكُم...

خودم هم هنوز شكه ام ,باورم نشده , به خدام ميگم خداجون هنوز تو شكر مكه و مدينه مونده بودم ديگه كربلا... اونم به اين زودي...
آره خودم خيلي منتظر بودم...
حرفِ اون روزام اين بود
اين دلِ رميده ي من در انتظارِ حرمِ ياره ..... ميخواد شيش گوشه ببينه جز غم و زاري كاري نداره
آخرِش از عشقش تو مولا ميميرم ميميرم ميميرم به خدا .... كربلاي با صفاتو ميبينم ميبينم ميبينم به خدا

درست از وقتي راه بسته شد تنها دعام و تنها آرزوم اين بود كه راهِ بسته شده ي كربلا دوباره بروم باز شه و حتي تو مكه هم دعام زيارت كربلاي آقام بود و يقين داشتم كه خدا دعامو تو مكه اجابت ميكنه چرا كه خودش به بنده هاش قولِ استجابتِ دعا رو تو مكه و تو اولين ديدار كعبه داده ... ولي اصلا باورم نميشد و فكرشو حتي نميتونستم بكنم به اين زودي بعد از سفر مكه , برم كربلا, هنوز عرقِ مكه رو تنم خشك نشده بود و به قولِ دوستام كه مي گفتن جا پاىِ مكه ت خشك شده داري ميري كربلا ؟!

ولي خوب لطفِ خداست ديگه ... منم تو شكرِ نعمتهاش موندم
اينكه نيمه شعبان مدينه باشي آخر ماه شعبان مكه و آخر ماه رمضون و شبهاي قدر كربلا... شب و سحر ضربت خوردنِ مولا تو مسجد كوفه .....
من كه هنوز باورم نميشه انگار خواب ميديدم همه اينها رو و اي كاش از اين خواب هيچ وقت بيدار نمي شدم... اي كاش , اي كاش

بين الحرمين عشقِ عالمين
يكسو حرمِ اربابم حسين
يكسو حرمِ مقطوع اليدين
به ما ها ميگن مجنون الحسين
اينجا رو ميگن جنت الحسين

ميدونم كه چقد تشنه ايد و دلتون ميخواد كه از كربلا و مدينه بشنويد ... آخه خودم هم همينطوري بودم قبل رفتنم ميگشتم تا ببينم كي رفته كربلا يا مدينه و مكه تا برام از اونجا بكه و از اونجا بشنو م و بخونم ولي حالا ميفهمم كه گفتن چقدِه سخته خودم هم خيلي حرف برا گفتن داشتم و دارم ولي ميبينم نميشه گفت ... تابرا دوستام و بچه هاي هيئت ميرفتم چيزي بگم بغض ميكردم و ... اينهفته هم بعدِ مدتها كه تونستم برم هيئت تا اسم كربلا اومد... اي كاش بوديد همتون كربلا... بين الحرمينِ آقام حسين و عباسش...

يه خيابونِ بهشتي اسمش بين الحرمينه
هر كجاش كه پا ميزاري جا قدمهايِ حسينه

دوتا گنبدِ طلايي رفته تا به عرشِ اعلا
اون يكي حريمِ سقا اين يكي حريمِ بي سر

بعدِ اينكه برگشتم انار (كه الان خودشم كربلاست "خوشبحالش) ميگفت تو خواب ديدم گنبدِ آقا سُرخه ازم پرسيد واقعاً چه رنگيه؟!
آره سُرخه گنبدِآقام... سُرخ ِ طلايي............................

چي بگم از اونجا اون شب كه وارد كربلا شديم تو مسيرمون اول به حرمِ حضرت عباس رسيديم ولي من از خواهرم خواستم كه اول بريم حرم مولا و اربابمون كه ارباب و مولاي عباسِش هم هست ,
بعدِ ورود به عراق اول نجف رفته بوديم به خدمتِ مولا علي (ع) گفتم بهتره همينطوري از بزرگتر ادامه بديم مي دونستم كه آقام عباس هم راضي تره... ميگن اجازه ي ورود به حرمِ مولا رو بايد از آقا عباس گرفت... ما هم اينطوري اول به آقامون عباس, قمر بني هاشم از همون بيرونِ حرم سلام داده بوديم و اجازه ورود به حرم اربابمون و گرفته بوديم ...
اولش كه وارد حرم ميشي شكه اي , باورت نميشه كه بعدِ اينهمه مدت عشق و اميد و آرزو و ديوونگي و انتظار كه تو خواب و بيداري تو روياهات حرم اقا رو ميديدي و خودتو تو حرم فقط تصورش و مي كردي , حالا واقعا اين تويي كه تو حرمشي , اين تويي و پايانِ انتظارت, اين تويي و كرم و لطفِ بي دريغ مولات, اين تويي و گنبد طلايي آقاتو اين توييو پرچم سرخش كه دلتو ميبرد , اين تويي و خلوت و عشق بازي با محبوبت , حالا تا دلت ميخواد براش بخون و زبون بريز, تا دلت ميخواد ناله بزن و بغضاتو خالي كن , تا دلت ميخواد اشك بريز و صورتت و خيسِ خيس از اشك شوق و ديوونگي ِ وصال كن , تا دلت ميخواد با صدايِ بلند داد بزن و ناله بزن و آقاتو صدا كن, .....
ولي اولين دفعه كه واردِ حرم ميشي فقط شكه اي, ماتي, گيجي, گنگي, نمي دونم شايد من اينطوري بودم ولي با خيليها كه رفتن كربلا صحبت كردم اونا هم همينطوري بودن....ولي بعدش از حرم بيرون اومديم با خواهرم بوديم رفتيم رو پله هاي تل زينبيه نشستيمو به حرمِ آقا خيره شديم اونجا بود كه ديگه باورمون شد و يهو دلامون...آخ... اره انگار بايد از خانوم زينب هم اجازه ورود برا حرمِ حسينشو ميگرفتيم كه فراموش كرده بوديم از شوقِ زيارت..... از رو پله هاي تل بود كه دلامون با اشك و حال و صفا كشوندمون دوباره به حرمِ مولا, ايندفعه ديگه از دري وارد شديم كه ايوون طلاي آقا جلو مون بود....واي خداي من... چه شكوهي بود و چه عشقي......... ديگه اصلاً پاهامون اجازه ورود به حرم و ضريح رو نمي داد.... رفتيم و جلوي ايوون طلا و روبه روي ضريح از همون پنجره هاي فولادي كوچيك ايوونِ حرم به ضريحِ مولا مون نگاه ميكرديم و ديوونه وار اشك ميريختيم

فردا صبحش بود كه ديگه تنها بودم اجازه ورود با حرمِ ساقي رو از ارباب گرفتم و پا به بين الحرمين گذاشتم به طرف حرم ساقي كربلا....واي خدا چقد اين تنهايي رو دوست داشتم و منتظر فرصتي بودم تا مثل مدينه و مكه تو كربلا هم تنها باشم .... حالا هم تنها بودم تو بين الحرمين همون بين الحرميني كه اينهمه تو وصفِ عشق و صفاش شنيده بودم , تو بين الحرمين كه راه ميري مدام به پشت و جلوت بر ميگردي و نگاه ميكني, يه طرف حرم آقات و مولات حسين يه طرف هم حرم ساقي ,عباس... وقتي داري ميري به سمتِ حرم انگار يكي مياد پيشوازت , مياد كه تا حرم همراهيت كنه و نگهت داره تا پاهات باهات راه بياد و برسي به حرم ... نمي دوني با چه نيرويي قدم بر ميداري …. اشك تنها همراهتِ تا به حرم سقا, تا اون وقت حتي عكسي هم از حرم آقا عباس نديده بودم خيلي تشنه بودم كه ببينم حرمِ ماه بني هاشم چه شكليه,.... تا وارد حياط حرم شدم تا چشمم به ايوون طلايي اقا و حتي ستونه هاي طلاييش افتاد كه انگار از همه حرما خوشگلتر بود گفتم آقا حقا كه ماه بني هاشمي , آقا حرمت اينقدِه خوشگله خودت ديگه چقد خوشگلي, آقا بي خود نيست كه از همه دل ميبري با حرمت.....اي خدا... چقد دلم هواي اونجا رو كرده .... شايد شنيديد كه ميگن ضريح عباس كوچيكه , آره اوني كه دستاشو بريدن و هر كف العباس تو يه طرفِ خيابونِ حرمِ, آقايي كه سر به تنش نذاشتن.... ديگه چي ميمونه از اين بدن.....خداياااااااااااااا.

ديگه هيچي نمي تونم بگم دلم بد جوري هواي كربلا رو كرده ... هواي شباي سردِ ماه رمضون ... تنها شبايي كه تا صبح حرم باز بود و تو سرما تو حرم با گرماي عشق تا صبح ميموندم ...خدايا زيارت مولا مو دوباره قسمتم كن
انشالله قسمت همه شما عاشقا و ديوونه هاي مولا بشه
ايندفعه ديگه لُبِ كلام از سفر رو نوشتم كه مثل نوشته هام از مدينه نيمه تموم نمونه

التماس دعا
حق يارتون

ياس


جمعه ۳٠ آبان ،۱۳۸٢

ای مشک دلم مشکن...

 

 

 

آنچه ديوانه ام كرده بود، آنچه به نام او ديوانه  ام خواندند ، آنچه ديوانه وار در پي اش  دويدم و حسرت كشيدم  اشك ريختم و ناله كردم.. آنچه درونم شعله مي كشيد و بي تابم مي كرد، آنچه از من دريغ بود حتي به خواب آنچه ، نه گفتني است نه ديدني ،آنچه بايد با آن عشق بازي كرد، آنچه بايد با آن ديوانگي كرد و آنچه كرب

والبلايش خواندن... آنچه داغي بود بر دل داغدار بلا ديده ام و آنچه چشمه اي بود از ديوانگي و شور و آنچه ني نوايش خواندن و شايد ني بود در نواي ديوانگي در نواي عاشقي....

 

آنكه ارباب خواندمش و آنكه كرامت داشت، آنكه حسين بود و حُسن داشت ، آنكه سيد بود ورحم داشت، آنكه غمزه هزار نگار بود گوشه ابرويش تنها، آنكه خود عشق بود به هزار تعريف، آنكه ديوانگي و جنون تنها ره آورد نگاهش بود. خواند مرا بعد از ماهها انتظاري اشك آلود وتب آلود بعد از شب گريه هاي ممتد بعد از ....

مرا خواند به فاصله اي كوتاه بعد از مادرمهربانش بعد از مادر قد كمانش بعد از مادر... خواند بروم و ببينم شور و شين چيست، عباس و حسين چيست و كرب و بلا  چگونه كربلا شد...

چنان سراسيمه خواند مرا كه فرصت حلاليتي نبود، چنان با شتاب ندا داد كه فرصت بدرود هم نبود وشرمنده دوستان عزيزگشتم....و حال آمدم و كاش نمي آمدم .. رسيدم چنان كه از آسمان بر زمين...حس من حس رانده شده از بهشت است ،بهشت حسين كه  بهشت عدن هم به شمه اي از بوي خوش  ديوانگي و عاشقي اش نمي رسد. بهشت حسين كه بهشت خداوند هم به آن حسادت مي كند..من آمدم از بهشت حسين ...

 

وشب قدر، علي ِ تنها و علي ِ زهرا و كوفه و نخلستان و چاه تنهايي و غربت و محراب شهادت ... بيش از اين توان گفتارم نيست گفتني هم نيست چنان كه ديدني هم نبود گويا همه چيز رنگي ديگر داشت......

 

سلام!

 

 

ياس


چهارشنبه ٧ آبان ،۱۳۸٢

مدينه بويِ گلِ ياس و ميداد ...

به نامِ خدايِ رسول و مدينه...


سلامِ من به مدينه به آستان رفيعش
به مسجد نبوي به لاله هاي بقيعش
سلامِ من به علي و به حلم و صبر عجيبش
سلامِ من به بقيع و به چهار قبر غريبش
نشسته باز دلم پشت درب بسته آنجا
گرفته باز دلم بهر قبر مخفي زهرا(س)
تو اي مسافر شهر مدينه در دل شبها
نبود هرچه كه گشتم نشان ز مرقد زهرا(س)
سلام من به تو اي بانويي كه مرد نبردي
زغيرِ هرچه كه ديدي به يار شكوه نكردي
سلام من به بازو و كبودي رويت
به سرخفامي اشك تو و سپيدي موي

سلام , من بر گشتم از مدينه , از مدينه النبي, از شهر رسول , از شهر زهرا و علي, از شهر امام حسن و امام حسين...
از شهري كه قدم به قدمش رسول و اهل بيت پا گزاشتن...
مدينه, محل هبوط و نزول ملائك الهي, جايي كه فرشته ها از عرش به زمين مي اومدن و بالهاشونو به جايِ پاي رسول و اهل بيت متبرك ميكردند... جايي كه هنوز هم محل رفت و آمد فرشته هاست,

و بقيع جايي كه خاكش آشناي آسمونيها ست...

مدينه نه گفتنيه نه خوندنيه نه نوشتنيه نه حتي ديدنيه, مدينه فقط و فقط چشيدنيه , چشيدني...آره بايد بريد و بچشيد سوزي كه تو مدينه ست, غربتي كه به مدينه حاكمه , مظلوميت و دردي كه بقيع داره داد ميكشه با همه سكوت و خاموشيش..

از وقتي وارد مدينه ميشي يه غربت و سوزي تموم وجودت رو تسخير ميكنه كه انگار از 1400 سالِ پيش تا حالا اين سوز ادامه داره , از رحلت حضرت رسول و بيتابي زهرا تو از دست دادن پدر و آغاز تنهايي علي و مظلوميت و شهادت تك تكِ ائمه كه اوج همه اين مصيبتها و سوزها , تو حادثه كوچه و پشت درِ خونه علي و زهرا و روي نيلي و پهلوي شكسته و تدفين شبانه و آخرش هم هزاران سال تربت مخفي مادر , خلاصه ميشه... كه بعدِ اينهمه سال خدا خواسته تا اين سوز و درد و غربت باقي بمونه تا عاشقا و شيعه ها ي اهل بيت كه پا تو اين شهر ميزارن بچشند و بفهمند اوجِ غربت و درد و ظلمي كه به اهل بيت وارد شده...

خدا خواست و من هم تنها رفتم و تو تموم لحظه ها تو مدينه تو مسجد النبي , كنار پشت درب و ديوار و شبكه هاي بقيع , تنها بودم , چرا كه تو تنهايي و غربت بهتر ميشه درك كرد غربت حاكم به اونجا رو, حتي تو مدينه كه بوديم تو هتل من تو اتاقم هم حتي تنها بودم و هم اتاقي نداشتم, نمي دونم وچظور شد كه يه دختر رو تنها تو يه اتاق گزاشتن ولي مي دونم خدا اينطور خواسته بود تا تو مدينه كاملاَ تنها باشم و بهتر درك كنم و طعم تنهايي و غربت واقعي رو بچشم تو شهري كه شهر ِ غربت و تنهايي تك تك اهل بيت بوده.

شب اولي كه رسيديم مدينه خواب به چشمام نمي اومد واكمنم رو روشن كردم و تو حال خودم با تنها مونس و همراه لحظه هاي اينچنينيم, دفتر دلم تا ساعت 5/2 بيدار بودم , قرار بود ساعت 4 به همراه كاروان به مسجدالنبي بريم , 1ساعتي خوابيدم و از خدا خواستم كه سرِ ساعت مقرر بيدار شم. درست 1ساعت بعد بيدار شدم ... اضطراب تموم وجودم رو گرفته بود, وقتي آدم بخواد خدمتِ يه بزرگي بره همين اضطراب رو داره. ولي ديدم اگه بخوام به كاروان نگاه كنم و با اونا برم وقت نماز شب قضا ميشد كه هيچ اصلاَ اون اضطراب و شوق بهم اجازه سكون و معطلي نميداد... اين بود كه نيمه شبي دل و زدم به دريا ي عشق اهل بيت و يا علي گفتم و راه افتادم به سمت مسجدالنبي...
از دمِ هتل مناره و گلدسته هاي مسجد پيدا بود ...منم اولين دفعم بود , تو يه كشور و شهر و مردماي غريبه ولي به آقا گفتم خودتون تنهايي خواستيد منو و تنهايي طلبيديد منم به عشق و اميد لطفِ خودتون اومدم و ميدونم كه حافظم هستيد و راه رو بهم نشون ميديدو تنهام نميزاريد, و به واقع ديدم و درك كردم كه دست لطفشون هميشه روي سرم و دلم بوده و يه لحظه هم تنها نبودم و كنارم بودند...خدايا شكرت

واي وقتي پا تو حياط مسجدالرسول ميزاري انگار رو زمين نيستي , انگار داري تو بهشت پا ميزاري... ولي نه همه ميگن مدينه و بقيع قطعه اي از بهشته ولي من حس كردم بهشت يه شمه و قطره اي از مدينه ست

از باب علي بن ابيطالب وارد مسجد شدم , باب عمر و عثمان و فهد و از اين قماشا بود فراوون ولي من از همون اول هم از باب علي وارد شدم و از خودِ آقا خواستم كه هيچ وقت از بابِ شيعه ي واقعي بودن و ولايتش خارج نشم

بعدِ نمازِ صبح كه قسمت اصلي مسجد و مقبره حضرت رسول رو برا خانوما باز ميكردند , به حضور رسول هم رسيديم و زيارت و سلام و صلوات به رسول و اهل بيتش... مقبره رسول و منبر و محراب كه از خودِ حضرت رسول روايتِ كه فرمودند: بين منبر و محرابِ من باغي از باغهايِ بهشته و ماذنه بلال ,ستون توبه و ستون حرس كه به حضزت علي نسبتش ميدن كه به اونجا تكيه ميدادند و ستون حنانه و ستونهاي مختلف ديگه كه نماز خوندن پايِ هركدومشون كلي ثواب داره و اصلاً 2ركعت نماز تو مسجد رسول برابر با هزار ركعت نمازِ ِ

خلاصه همه اينها رو بر اساس اونچه كه قبلاً از كتابها خونده و شنيده بودم ولي مونده بودم اصل كاريه رو پيدا كنم ....چي؟...درِ خونه علي , همون دري كه زهرايِ علي و محسنش رو جلويِ چشماش پشتِ اون در..... خدا لعنتشون كنه قاتلايِ مادر رو ... وقتي كه علي زهرا رو غسل و كفن كرد و به خاك سپرد,دستاش رو به هم زد خاكِ دستاشو تكوند و گفت: رفت , همه هستم به باد رفت, همه هستيم به خاك رفت.... خدايا ,فدايِ دلِ علي كه مجبور شد گُلِش رو , ياسِ خوشبو شو با دستايِ خودش به خاك بسپره


وقتِ خارج شدن از مسجد بود كه يهو چشمم به درِخونه حضرت زهرا افتاد ...يه ناله اي از دل بلند ميشه كه تموم اعضايِ بدنت و وجودت انگار ميشه ناله و فرياد ميزني با همون ناله و ميگي يا زهرااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

دلم خيلي تنگ مدينه شده چند روزي سرم شلوغ بوده و برا هر كي كه مي اومده از مدينه و بقيع و سوزش ميگفتم و بغض و دلتنگي خودم بيشتر ميشده ... ديروز مهمون و اين چيزا رو ول كردم و پاشدم رفتم گلزار شهدا پيشِ عمويِ شهيدم و شهداي گمنام كه تنها مونسم هستند و نزديكترين بهشت و بهشتيهايي كه از حالا به بعد بوي مدينه و بقيع رو از اونجا و اونا ميتونم احساس كنم, بغض و ديوونگيها و دلتنگيِ مدينه و بقيع رو تنها اونجا ويا سرِ سجاده نماز و دعا و تو تنهاييهام ميتونم خالي كنم و سبك شم و به اون شبها و روزها و لحظه ها برگردم...

خدا كنه هيچوقت حال و هواي شبها و روزهاي مدينه و مكه ازم گرفته نشه تا دوباره قسمتم شه...

بقيه حرفا رو ميزارم براي بعد مخصوصاً شبِ نيمه شعبان تو مدينه...


راستي همون وقتي كه من مكه بودم خواهرم كربلا بوده, من وقتي ميرفتم به حالِ اون حسرت ميخوردم كه ميخواست بره كربلا ... وقتِ رفتن تو فرودگاهِ تهران همديگه رو بغل كرديم و ديوونه وار اشك ميريختيم و قول داديم به هم كه هر جا هستيم به ياد همديگه باشيم تا اينطوري هر دومون زائرِ هم مدينه و مكه باشيم و هم نجف و كربلا.... انشالله كه قبول باشه

فرا رسيدنِ ماهِ پر خير و بركت و مبارك رمضان هم به همه مبارك و نماز روزه هاتون قبولِ حق

دعاگويِ همتون بودم و محتاجِ دعاتون هستم
تا بعد يا حق

ياس



[ خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]

مرغ دل يك بام دارد دو هوا گه مدينه ميرود گه كربلا


خانه
آرشيو
پست الكترونيك
وضعيت در ياهو
پيوند ها
L O G O

تعداد بازبين كننده


لوگوي دوستان

pedramp.persianblog.ir

Persian Blog