به نام آنکه دل در سراپرده ی محبت اوست
مرغ دل من باز شبونه
در لحظه پرواز ميخونه
بيچاره دلم گرفته بونه
گلی که زيباست گل يــــــــــاس ِ
خدای گلها گليـــــــــاس ِ
گلی که مصداق تولای حضرت زهراست
گل يــــــاس ِ
حضرت زهرا گل يــــاس ِ
دوباره خيلی فاصله افتاد بين نوشته هام , کم سعادتيه ديگه
ايام فاطميه رو برا نوشتن تو اينجا از دست دادم
۲۴تير برا تولد آقا

هم ميخواستم چيزی بنويسم ولی بازم نشد .
هرچند از ميلاد خانوم هم گذشته ولی بازم دير نيست
به همتون ميلاد مادر(س) رو تبريک ميگم

۱۷ مرداد جدا از روزميلاد حضرت فاطمه(س) يه مناسبت ديگه ای هم برام داره : سالروز شهادت عموی خوبمه

هر سال جديد تا تقويم اون سالو ميبينم ميگردم و تاريخ ۱۷ مردادو نگاه ميکنم امسال هم تا ديدم روز ميلاد مادره متعجب موندم.... آخه چند سال پيش هم درست روز ۱۷ مرداد روز شهادت خانوم حضرت زهرا بود و امسال سالروز شهادت عمو دوباره يه مناسبتی به خانوم حضرت زهرا داشت .... وا موندم از تعجب و اين عشق...
آخه عمو ارادت عجيبی تو اهل بيت(ع) به خانوم فاطمه زهرا (س) داشت وحالا ....
من همينقد گيرم اومد که حکمت اين تلاقی روزها به خاطر اون عشقه...
هر چند ميدونم حکمتش بزرگتر از فهم منه...
اون روز که نشد برم گلزار پيش عمو چون برنامه داشتيم با هيئت (خواهران محبين فاطمه الزهرا(س)...

مسوليتها هم به عهده ما بود ... خدا کنه مورد قبول و نيم نگاه خانم قرار گرفته باشه والا وای به حالمون

نشد روز شهادتی برم مزار عمو ولی ديروز قابل دونست و پذيرفت ما رو تو آغوش گرمش...
انگار همه چيز ديروز ميخواست يه چيزو به من بگه...
رفتنم ناخود آگاه به گلزار... اونم از پيچ و خم خيابونهای آلوده به گناه شهر که بغض از اون آلودگی داشت خفم ميکرد... يه احساس يأ س و دلزدگی که بدجوری مثل خوره افتاده بود به جونم....بغضهايی که مدام به اشک تبديل ميشد بی بهونه...نميدونم فکرای مسخره ای که به سراغ ذهنم مياومد و داشت تو دلم رخنه ميکرد... همه و همه نفهميدم اول از چيه ....يه چيز ديگم اينکه اين شعر با شهادت عمو به زبونم اومد :
سبکبالان خراميدند و رفتند
مرا
بيچاره ناميدند و رفتند
خيلی هم درگير اين لقب
بيچاره ام ....
اين بيت و گلزار شهدای ديروز عصر و همينطور
لخته های دلحاج آقا انجوی نژاد(راستی ميدونستيد وبلاگ هم دارند اگه کسی ميدونست و به من نگفت بايد بگم واقعاْ که...

ولی خيلی خوشحال شدم وقتی ديدم و خيلی اميدوار شدم و انگيزه گرفتم برا نوشتن تو وبلاگم... ازشون ممنونم

)بهونه شد که ديشب خواب جنوب رو ديدم وای خدايا شکرت که لااقل دوباره خواب اون سفر و سرزمين نور رو ديدم چه خوابی بود

خواب آقا رو هم ديدم (منظورم مقام معضم رهبريه) ما که توفيق ديدن آقا امام زمان روحی فدا رو تو خوابم نداريم

ولی به خواب نائبش دلخوشيم
خدا کنه خوابم همونطوری تعبير شه

و من چه مستم از اين سرمستي...
خلاصه اينکه بدجوری قاطی بودم ديروز... درب و داغون ... ولی آخرش ديشب فهميدم که برا چي بود اينا.... احساس کنی که از آغوشش جدا شدی ..دور شدی... گمش کردی... رهات کرده
ويا تو گمش کردی فرقی نميکنه هر دوش يکيه.... همه حال و روز خرابم واسه اين بود و نفهميده بودم وهمه کشوندناش به سمت خودش برا اين بود که شايد بتونم بگم دل ۲تامون برا هم تنگ شده بود

... خدا جونم آخه خودت ميگی بنده من اگه ميدونست چه اشتياقی برای ديدارش دارم از شوق غش ميکرد...

ميدونم که همه بهونه ها از خودت بود تا دوباره به سمت خودت بکشونيم به خلوت با تو به عشق با تو به اشک برای تو.... خدايا ايندفعه ديگه رهام نکن ....
ديشب بعد مدتها دوباره دست به قلم شدم و دفتر دلم و باز کردم و چند صفحه ای توش نوشتم... آخرش هم
الهی لا تکلنی الا نفسی حتی طرفه عين ابدا....ديشب استاد صديقی هم تو سخنرانيشون از راديو معارف همين جمله رو گفته بود... استاد هم که ميدونيد صحبتاشون با بغضه....

وای که تلاقی اين چيزا چه ميکنه با آدم....
راستی چيزی که خيلی خوشحالم کرده اينروزا اينه که به ماه قشنگ مولا علی(ع) ماه رجب نزديک ميشيم ... بعد هم شعبان و رمضان... ماههای برکت و فيض الهی...
يادش بخير سالهلی پيش که روز قبل ماه رجب رو روزه ميگرفتم همه بهم ميگفتن فردا که رجبه ميگفتم به استقبال ماه رجب ميرم... وای خدا يعنی ميشه... حالا ديگه اين معده هم جواب کرده ولی خداکنه اونطور که ميخوام روزه بگيرم و استفاده ببرم از اين ماهها.... و همچنين شما.
نميام نميام حالا که ميام چقد حرف ميزنم

حرف زياده و منم خيلی پر حرفم ولي .....
التماس دعا
ياس ِ بيچاره